نتایج جستجو برای عبارت :

با مامان تو آشپزخونه اچ دی

بسم رب الشهدا
.
#قسمت_چهل_و_ششم
.
اولین بار تو عمرم بود که دست به سبزی می بردم اولش چندش آور بود اون همه گل و گاهی هم جیغ من سر ه های کوچولو اونا ولی خیلی شیرین بود 
شاید شیرین ترین حادثه ی عمرم بود 
بعد شستن و خورد کردن ساعت 11 بود
- بریم ناهار درستکنیم که قوم گرسنه می رسه به زودي
خنده ام گرفته بود 
وسایل کتلت که آماده شد از مامان خواستم یادم بده که من کمک کنم تا حس اضافه بودن نکنم 
بعد آموزش و چند تایی خراب کاری بالاخره یادگرفتم سرخ کنم اما از ا
صبح آزاده زنگ زده بود و داشت از اینکه دانشگاه کنسل شده بود میگفت مامان همون موقع بهش زنگ زد یعنی مامان گاهی میره بیرون و قایمکی هیولا میشه و من ازش متنفر میشم مامان من ازت متنفرم . مامان هیولاست من دوستش ندارم . من از مامان متنفرم بابت همه دروغهاش . بابت همه کلک هایی که میزنه بابت همه کارهایی که با آزاده میکنه و به من نمیگه حس می کنم من بچه اون نیستم من یک دختر تنهام که کسی را نداره الانم برگشته میگه من ديگه با تو کار ندارم  .هر کی باید خو
ديشب در یک گروه خانوادگی اد شدم و خبر فوت شدن زن عموی مامان را خواندم، با زی به این نتیجه رسیديم که به ما چه که به مامان بگیم، یکی ديگه بهش بگه، فعلا که مامان نمی‌دونه، با این اوضاع کرونا هم که فعلا مراسمی در کار نیست، پس خیلی مهم نیست مامان کی بفهمه! صبح تو بانک، رییس بانک به افرادي که دستکش دست شون نبود، اجازه ورود به بانک رو نمی‌داد، ملت همیشه در صحنه و همیشه معترض هم داد و فریاد راه انداخته بودند که بنا به کدام قانون ما رو راه نمی‌دين!!! و ف
امروز که مامان رو بغل نکردم. با دوستهام سرد بودم و با دو نفر بحثم شد. امروز که دو بار بشقاب از دستم لیز خورد و هر بار فقط خیره شدم به تیکه هاش. مامان گفت اگه پیدا کنه کسی که من رو به این روز انداخته بیچاره اش میکنه.من که نمیذارم نازک تر از گل بهت بگه ولی تو هم حواست رو جمع کن مامان از تووی چشمهای من پیدات نکنه.
از سری ماجراهای دخترخاله ی سه و نیم ساله ام:
* بعد از چند وقت اومده خونمون، قبل خواب یواشکی اومد آشپزخونه و گفت: آبجی ما خونتونو ديديم ديگه، صبح خونه زندگیتو جمع کن بریم خونه ی ما، من اتاقمو میدم به تو که نزديکم باشی
* تو ماشین مادربزرگم بهش چند بار گفته بیا بغل من بشین. اینم گفته: مامان این چقدر حرف میزنه،کاش نمی آورديمش
* به همسرم میگه: عمو من فقط اومدم که برای تو برقصم، جا فلشیتون کو؟
#احتمالا این پست به روز میشود:)
+ تیتر از مولوی
روزی احمد با تعداد زیادي مجله که تصاویر خواننده ها و رقاصه روی اون بود اومد خونه، مامان گفت: احمد جان اینا چیه آوردي؟ چرا خریدي ؟ احمد رفت طرف باغچه و مجله ها رو آتیش زد و گفت: مامان اینا رو از باجه سر کوچه خریدم تا هم محله ای هام به گناه نیوفتن، مامان گفت: پولشو از کجا اوردي؟ گفت: حقوق کار تابستونم رو استفاده کردم ، مامان گفت: مگه نمی خواستی موتور بخری ؟ گفت: هرچی فکر کردم ديدم موتور منو تا سر کوچه می بره ولی این کار تا بهشت. مامان گفت: ولی تو این
و مامان بزرگ مرد   ديروز می‌خواستیم با دوستای دانیال . اونو سوپرایزش کنیم . خودش نمیدونست . یهو اومد و گفت مامان بزرگا مرده . و من شوک و بهت زده تا آخر شب خودم و کنترل کردم . یهو همین که دانیال اومد نمی‌دونم چرا فقط بالا اوردم و آخر شبم کارم به بیمارستان کشید . امروزم فاتحه بود . چند روز ديگه هفته و بعدم چله و سال ديگه ام سالگرد . ولی ما مامان بزرگ وديگه پیشمون نداریم انگار مامان بزرگ با مردنشم نتونست مارو باهم ديگه صلح و صفا بده
آترین بانو: مامان این یك دست رو بازی كنمامان: دختر قشنگم من بلد نیستم، خودت بازی كنآترین: ببین مامان، مثل غذا میمونه! تا نخوری و نچشی نمیدونی كه دوست داری یا نه!!! این رو هم تا بازی نكنی نمیدونی كه بلد نیستی!!!!
بذارید براتون از حس خوب ِ بیدار شدن با صدای مامان‌ها بگم‌. اونم وقتی که صبح زوده و یه خنکی ِ شیرین داره هوا که نفست رو تازه می‌کنه. صدات می‌زنه: دختر ِ مامان؟ قشنگ ِ مامان؟ و تو لبخند می‌شینه رو لبات و دلت می‌خواد همون لحظه حجم پر از عشق تنش رو توی بغلت جا بدي و نذاری ديگه ازت فاصله بگیره.اون چیزی که یه مامان رو، مامان می‌کنه، همین صداست. عشق ِ توی همین صدا، لطافت ِ رسوب کرده توی همین صداست. بیاین عهد ببنديم که همیشه‌ی همیشه، از همین صدا
بگزرد این روزگار تلخ تر از تلخاز خونه مامان بگم براتون واقعا خوب بودبا اومدن بچه ها بیشتر حواس ها به سمت اوناس  و کمتر و حرف و حديث پیش می یاد و این عالیمامان واقعا هر دو رو دوست داره خیلی زیاد و صد البته با پارسا جورتر و پارساهم خیلی دوستش داره بااینکه ما کم می ریم خونه مامان و مامان تازه ديده بود اما بچه ها عشق واقعی و خالص می فهمن و پارسا از بغل مامان می خنديد و بغل من‌نمی اومد و خودش به مامان می چسبوند پارمیس گلی هم کلا اهل زیاد چسبیدن نی
آرام جلوی آینه ایستاده و در حال رژلب زدن است. مهرداد وارد اتاق می شود. مهرداد: مامان؟ آرام: جان مامان، اَعنی الان بابای من عمو لضاست؟ آرام:(با لبخند سرش را به سمت مهرداد میچرخاند) تو چی دوس داری؟ دوس داری عمو رضا بابات باشه؟ مهرداد: مامان؟ آرام: جان مامان مهرداد: تلا بابای پیمان اِکیه بَلی بابای من دو تا؟ آرام: (درمانده در پاسخ دادن و با مکث و فکر) خب، خب پسرم، بابای تو هم یکیه، بابای تو فقط بابا مهرداد، ولی از این به بعد عمو رضا رو هم میتونی بابا
یادته مامان؟وقتایی که حالم بد بود بهت نیگا میکردم و با بغض میخوندم" دلم گرفته ای دوست "بهم اخم میکردي میگفتی تو رو چیشده باز!میخنديدم!آروم میگفتم دلم گرفتهمیگفتی دلت چرا گرفته؟نمیتونستم چیزی بگم!نمیدونستم اصن چی بگمادامشو میخوندم" هوای گریه با من " اخمت بیشتر میشد میگفتی گریه نکنیا!من دوباره میخنديدماینبار پر بغض تراونموقع ها فکر میکردم ادامه ی شعر اینطوری باشه که میگه" گر از خودم گریزم کجا روم؟ کجا من؟ "اما نه مامان!این تعبیر ذهنی
سلام
 حالا محمدهادي همه چیز میگوید، مامان بابا همه دایی خاله باباجون مامان جون و خلاصه هرکلمه ای را که بخواهی میگوید، الحمدلله
 
اولین جمله ای که به قوانبن ادبیات فارسی درست گفت: مامان عمو زد  یا مامان فلانی زد  یا بابافلانی زد. !!!
 
ان شاالله همه بچه ها صحیح وسالم باشن وسایه پدر ومادر بالای سرشون باشه ان شاالله.
 
پ.ن: پسرخاله ام را درست درسن دوسالگی اش،شب تولدش ازدست داديم،.خیلی اتفاقی ویهویی.بخاطر یه حواس پرتیخیلی باید مواظب باشیم
>>> Added on Nov 10, 2019 >>>September 06, 2017ای رفته تا دوردستانآنجا بگو تا کدامین ستاره ست، روشن ترین همنشین شب غربت توای همنشین قديم شب غربت من.من هفت هشت ساله بودم، ما توی خونه ی زیتون زندگی میکرديم اهواز. توی آشپزخونه مون یه میز چوبی بیضی داشتیم با چهارتا صندلی تراش خورده که صبح ها چهارتایی روش صبحانه میخورديم. ناهار پیش هم نبوديم و شام رو هم سفره مینداختیم روی زمین. ماه رمضونا هم سحری رو روی میز میخورديم. اون موقع ها بابا هم روزه میگرفت. از اهواز که میومد
مامان باباها یه جوری خوبن که همشون برای بچه ها، بهترین مامان بابای دنیان، هرجور که باشن. یعنی تو هر خانواده ای نگاه می کنی میبینی یه جفت بهترین مامان بابای دنیا وجود داره! اون کسی که برای ما نفرت انگیزه، میبینی بهترین مامان بابای دنیای بچه شه! و این خیلی جالبه که برای بقیه شاید بد باشن اما برای بچه شون نهایت تلاش رو می کنن برای بهترین بودن و اکثرا تلاششون موفقیت آمیزه. خیلی هم خوب.
 شما تصمیم گرفتین که آشپزخونه ی خونتون رو تغییر بدين یا خونتون رو که تازه خریدين، کابینت هاش رو اجرا کنین. اولین کار اینه که سبک آشپزخونتون رو انتخاب کنین. برای این کار باید با انواع سبک طراحی متداول آشنا باشین. میخوام سه سبک پرطرفدار رو تو چند جمله بهتون معرفی کنم( مختصر و مفید). سبک مدرن : امروزی|ساده|کاربردي|پرطرفدار – مناسب هر آشپزخونه ای. سبک کلاسیک(ممبران) : شیک|چشمگیر|جذاب – مناسب آشپزخونه هایی با متراژ متوسط به بالا. سبک نئوکلاسیک : ج
باربد روی مبل توی هال نشسته بود و من داشتم تو آشپزخونه كارهام رو می كردم، كه .باربد پرسید: مامان، میدونی بهترین و بدترین چیز توی دنیا چیه؟من: نمیدونم باربد، نظرات و سلیقه های آدم ها با هم فرق میكنه، ولی به نظر من بهترین سلامتی و بدترین دروغ گفتن!باربد: نه! بهترین و بدترین چیز توی دنیا پوله! پول مثل سیاه و سفید میمونه، هم سفیده و هم سیاه!همین پول باعث دروغگویی و كلك و خیانت میشه! و همین پول باعث آرامش و شادي و سلامتی میشه!من:
مامان زنگ می‌زند و می‌گوید:" فلان جا، تظاهرات است، نری‌ها. بابات نیست بیاد درت بیاره، منم نمی‌دونم کجا می‌برنت، بیام دنبالت." حالا بابا طرفدار سرسخت نظام بود.فکر می‌کنم مرگ انسان‌ها را لطیف می‌کند، بازماندگان یادشان می‌رود که متوفی چه خصوصیات اخلاقی داشت، متوفی تبديل به سوپرمنی می‌شود که راه حل همه‌ی مشکلات را می‌داند، یک دانای کل، که اگر بود چه اتفاقاتی که نمی‌افتاد و یا چه اتفاقاتی که می‌افتاد. مامان را مطمئن کردم که نمی‌روم! چن
دوهفته فهمیدم زندگی یک سال منو حسادت خراب کرد ! مشکلم با فرد حسود نیست ! مشکلم با اطرافیانشه ! سینا باورش نمیشه ! تعجب کرده بود چه جوری همه چی با برنامه پیش رفته هیچ وقت اون فرد خراب کار و همچنین اطرافیانش که این ماجرا جدي گرفتن  نمیبخشم . یکی از این اطرافیان مهرداد خان بود !  هفته پیش بود به مامان گفتم   نمی دونست چی بگه گفتم مامان به همون اندازه که دل من سوخت بخواه دل اونا هم بسوزه .مامان گفت حقت نبود تو که هیچ وقت کاری به کسی نداشتی نباید ا
سلامی گرم در این فصل سرد برا عزیزای دلم . تو این وبلاگ قصد دارم از خاطرات ام رو برای هر کی که حوصله داره تعریف کنم .سال ها پیش وقتی مامان بزرگم زنده بود هر چله یا بقوله امروزی ها یلدا تو یه جا جمع می شديم و عشق و حال می کرديم . یکی از رسم های ما البته رسم که نه یکی از عادت هامون این بود که 10 تا تخم مرغ رو نیم پز می کرديم و داغ داغ توش نمک می ریختیم . دور هم جمع می شديم و می خورديم . حالا شاید بگین تخم مرغ خورن کجاش جالبه . می گم . حال می داد چون دور هم ت
و توش نوشت به دخترهایی که بی ادبی به والدينشون می کنن و گاو و زر نزن و خفه و چیزایی که زشته آدم بنویسه نمیگن مبارک 
خوب اونقدر خوشحال شدم که با خودم تصمیم بگیرم ديگه بهش فوش ندم 
ولی خوب اون هنوزم حرف نمیزنه 
حتی یه بسته شکلات شیک مجلسی خریدم و بهش تعارف کردم فقط یکی برداشت و هیچی نگفت 
سلام هم که کردم جوابی نشنیدم 
شکلات رو خودم تعارف کردم و بعد بردم قایم کردم 
چون اصصصصصصلا دلم نمیخواد دختر کوچیکه برداره
و مامان فاطمه (خواهر دومیم) 
اگه تو ب
داستان زیبای بز بز قندي
روزی روزگاری در یک جنگل سبز یک بزبزقندي با سه بزغالش زندگی میکردن . بزبز قندي اسم بچه هاش رو گذاشته بود : شنگول ، منگول و حبه انگور .بز بز قندي همیشه بچه ها رو نصیحت میکرد و میگفت هرگز در را به روی کسی که نمیشناسند باز نکنند و خیلی مواظب آقا گرگه باشند . او میگفت که آقا گرگه همیشه تو کمینه .یک روز بزبز قندي تصمیم گرفت برای خرید از کلبه بیرون بره . او به بچه هاش گفت : شنگولم ، منگولم ، حبه انگورم ، من دارم میرم . رد رو رو کسی ب
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
هديه بابامصطفی و مامان شقایق
هديه بابابزرگ و مامان افسانه
هديه مامانبزرگ و بابابزرگ سیامرز ۲۰۰هزارتومن 
هديه دایی ارسام 
هديه ی خاله شیوا
هديه دوست مامان 
هديه عمو مرتضی
هديه دوست مامان مریم
هديه عمو نوشاد
هديه عمه مهرانگیز
 
 هديه خاله منیژه
هديه بنیامین کوچولو
هديه زندایی نازنین
هديه دوست خاله؛ مهسا
 
زندایی مژگان،زن دایی هما،هاجرخانم،مامانبزرگ مامان هم پول نقد کادو دادن 
مرسی ازهمشون
من چند وقت پیش به دلیل اینکه آشپزخونه خیلی قديمی شده بود و خونه قديمی ساز هست میخواستم یه دستی به سر و روی آشپزخونه بکشم خلاصه شروع کردم و به طور کلی وسایل آشپزخونه و مصالحش رو نو کردم تو مرحله آخر کابینت ها به خاطر اینکه فی بود و به نوعی خیلی قديمی شده بود میخواستم عوضشون کنم و دنبال یه کابینت مناسب بودم یه خورده تحقیق کردم و ديدم کابینت های ام دي اف هم زیاد بدردبخور نیست دنبال یه کابینتی بودم که درب سکشنال داشته باشه چون درب سکشنال م
یه روز طبق معمول هر روز ساعت 2و 40 دقیقه رفتم دنبال امیررضا مهدآریا.بعد به مربی گفتم که امیررضا رو بیاره وقتی امیررضا رو آورد داشتم کفششاشو میپوشید که مامان یکی از بچه ها اومدبعد گفت عسل(اسم دخترش) رو بیارن.امیررضا هم یهو گفت اااااااه این عسل رو بگیری با مربا بخوری وووووووووووووووی مرديم از خنده چی بچه ای اینخخخخخخخخخخخخخ.
دير وقت بود که از حمام اومدم بیرون
ديدم چراغا خاموشه و مامان و بابا خوابن
تو دلم خوشحال شدم که مامان خوابه
مگرنه باز شروع میکرد به گفتن : زود باش موهاتو خشک کن و روسری بزن سرما نخوری و بیا این ژاکت رو بپوش و
از پله ها آروم رفتم بالا و اومدم توی اتاقم
بعدشم انگار که قرص خواب خورده باشم، سریع خوابم برد
چند ساعت بعد حس کردم ینفر اومد توی اتاق
رفت بخاری رو زیاد کرد
و اومد پتو رو بکشه روم
که گفتم: مامان تویی؟
گفت: اره، موهاتو خوب خشک کردي سرما نخور
به نام خدا
سلام!
امروز ساعت 9 صبح راديو ایران.
گزارشگر از افرادي در خیابان سوال میپرسه که شما بچه دارین؟ (بله) چی صداش میزنین؟
مردم: فاطمه خانم. 
آقا محمد
سید امیر طاها جان (سید امیر طاها جون آخه؟)
هلما جون
عزیز بابا
عزیزم
دُردانه ی بابا
مجتبی (این بچه مَرد میشه)
عسل مامان
زیبا جووون(یه جوری گفت جوووونا!)
یاد بچگیای خودم افتادم
مامان: مهتی. ذلیل شده جِزِّ جیگر گرفته. آسیبِ زندگی!!! پدَّسگ. تون به تون شدهخرِ زخمو (همیشه زانو و آرنجم زخمی
منُ ببخش مامان، منُ ببخش بابا منُ ببخشید که وقتی ديدم ن. پشت سرتون بد می‌گه نزدم تو دهنش. منُ ببخشید که انقدر نمی‌دوستم که آدما ذات واقعیشون رو در گذر زمان نشون می‌دن و من اعتمادم بهش بی‌جا بوده منُ ببخشید که این روح زلال و لطیفتون رو ناديده گرفتم منُ ببخشید ممنونم که برام دعا می‌کنید ممنونم ازتون .
همونجور که گفتم ديشب وقتی خوابیدي موهاتو کوتاه کردم بیخبر از بابا . صبح که پاشدي رفتی تو آشپزخونه پتو به دوش البته
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
UUbs دنیای نظافت tafavotposterloxblog portaftabkish حاشیه های زندگی روی باران وبلاگ دست نوشته های یک رویکایی شبنم پاییزی جدیدترین و آخرین اخبار دنیای گیم و سرگرمی ارزان سرا