نتایج جستجو برای عبارت :

تیشرت پرس پو

به اندازه‌ی ساعتی رفته بودم پیش‌شان برای شام.
موقع خداحافظی بابا پرسیدند همراهت بیایم؟
گفتم که با ماشین آمده‌ام، که نیازی نیست.
آمدند جلو، مرا در آغوش کشیدند، بیشتر از یک خداحافظی ساده به درازا کشید این آغوش.
در گوشم گفتند خدا حفظت کند.
ترسیدم شاید.
نکند بابا خواب دیده‌اند باز و خواب‌های بابا هیچ وقت بی‌دلیل نبود.
من قرار است بمیرم؟ 
اگر بیشتر در آستانه در می‌ماندم بغضم رها می‌شد و نمی‌دانم چرا.





دلم برای پدری سوخت که شاهد رفتن فرزندش

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ارشد مهندسی عمران نهالستان پارس|فروش نهال در خراسان رضوی|نهالستان درمشهد|نهال گردو موج کویر cheap nhl jerseys استاد ربيع صادقي دانلود فایل های جدید basader ininlibis1985 گروه درسی علوم تجربی دوره ی اول متوسطه استان کردستان اجاره خودرو و اجاره ماشین عروس