نتایج جستجو برای عبارت :

خوشاآن صیدی که صیادش حسینه وجودم اهوی صحرای عشق

دانلود مداجی جواد ذاکر یه رفیق دارم که نامش حسينه
مداحی خاطره انگیز و زیبای سید جود ذاکرنوحه شور
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحییه رفیق دارم که نامش حسينهیه رفیق دارم که نامش حسینخوش آن دل که دلارامش حسينهاز آن روزی که نامش را شنیدمبلای عشق او با جان خریدمدل من ماهیه دریای عشقهوجودم آهوی صحراي عشقهدل دیوونه خاطرخواه او شداسیر زلف و روی ماه او شدندونم مومنم یا کافر هستمهر چه هستم حسین را میپرستمندونم کافر یا مومن هستمهر چه هس
کاش می‌دیدم چیستآنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری استآه وقتی که تو لبخند نگاهت رامی‌تابانیبال مژگان بلندت رامی‌خوابانیآه وقتی که  توچشمانتآن جام لبالب از جان‌دارو راسوی این تشنه جان سوخته می‌گردانیموج موسیقی عشقاز دلم می‌گذردروح گل‌رنگ شرابدر تنم می‌گردددست ویرانگر شوقپرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپرمن در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگردبرگ خشکیده ایمان رادر پنجه بادرقص شیطان خواهش رادر آتش سبزنور پنهانی بخشش رادر چشمه مهراهتز
تا اونجایی که میتونی عذابم میدی و میری
دوست دارم‌حالا دیگه اینو فهمیدی و میری
تا اونجایی که میتونی به این شب گریه میخندی
نگاهت می کنم اما به روم چشماتو میبندی
قدیما وقت دلتنگی تو بامن بغض میکردی
ولی حالا چه بی احساس چقد ساکت چقد سردی
همش میلرزه دستامو همش اشکام‌سرازیره
واسه عشق زیاده که وجودم دست و پا گیره
وجودم دست و پاگیره
تا اونجایی که میتونی منو از دلهره رد کن
خودت رو واسه یک لحظه بجای من تصور کن
ببین چی میکشم هرشب چقد دلشوره ه
الان که دارم فکر می کنم همیشه تو وجودم جدال بوده.بین تصمیم برای انجام کارایی که باید انجام بدم و کارایی که دوست دارم انجامشون بدم.یادمه یه بار بچه که بودم با بابام رفتیم مغازه ی اسباب بازی فروشی تا یه اسباب بازی بگیرم.دو دل بودم که لوازم پزشکی رو انتخاب کنم یا اون ارگ کوچیکه روآخرشم اون لوازم پزشکیه رو انتخاب کردم! الانم همونجوره. هیچی عوض نشده تو وجودم. من ، در حالیکه هم پزشکی و هم موسیقی رو دوست دارم تایمم رو به درسم اختصاص میدم. در وا
نام رمان: تمنای وجودم
ژانر: عاشقانه، طنز
خلاصه:
مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند. صاحب این شرکت امیر پسر جذابی است که از روز اول مستانه سوتی های زیادی جلوی او داده است. تا اینکه شیرین به دلیل حاملگی دیگر به شرکت نمی آید و مستانه به تنهایی باید در این شرکت کار کند. او می فهمد که ش
صبح سه شنبه را با سلطانِ صدا، عموحسن آغاز می‌کنم. جادوی صدای شماعی‌زاده جوانه‌ی کوچک امید را در دلم می‌رویاند. شاید تلقین باشد. شاید هم نباشد. به هر حال نمی‌توانم احساسی را که از صدایش در وجودم جریان پیدا می‌کند، انکار کنم.زنده باشی مرد!من هر چقدر هم فرهیخته و روشنفکر شوم، تا همیشه کشته‌مرده‌ی صدا و ترانه‌هایت می‌مانم. 
کاش می دیدم چیست
کاش می دیدم
چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم
جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت
را
                                   می
تابانی
بال مژگان بلندت
را
                       می
خوابانی
آه وقتی که تو
چشمانت
آن جام لبالب از جان دارو
را
                       سوی
این تشنه ی جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
                      از دلم
می گذرد
روح گلرنگ شراب
                      در تنم
می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم م
سلام
دوباره بعد از مدت ها برگشتم تا احساسم رو از سریال پایتخت بازگو کنم 
ولی خیلی سختهنمیدونم چرا اون لحضه احساس ناراحتی شدیدی وجودم رو فرا گرفتخیلی سخته!!
احساس میکنم عاشق ی فرشته هایی هستم ب اسم مدافعان حرم ک نذاشتن آب تو دلم ت بخوره.
خیلی برام مقدسندلم نمیخواد این رویای خوب تموم شهخدا کنه همیشه خونه ی امروز و فرداهام وخونه ی فرزندانم امن باشه
زیبا،مهربان و پر از خوبی ها
متن آهنگ جدید آرمان گرشاسبی به نام مستم از
برای دیدن متن به ادامه مطلب برویدمتن آهنگ مستم از آرمان گرشاسبینای عشقم تشنه ی لبهای تو خامشم دور از تو و آوای تونای عشقم تشنه ی لبهای تو لبهای توهمچو باران از نشیب دره ها میگریزم میگریزم خسته در صحراي تو صحراي تومیگریزم خسته در صحراي تو صحراي تومستم از یک لحظه دیدارت هنوز هنوز وه چه مستی هاست در صهبای تو صهبای توهمچو باران از نشیب دره ها میگریزم خسته در صحراي تو صحراي تومستم از یک لحظه دیدارت هنوز
روی تخت کنار پنجره اتاق مهمان نشستم.کاغذ پوستی ها روبرو م.اتودی که از سال اول دانشجویی، نزدیک به دوازده سال، دارمش توی دستمهطرح خانه ی سپید رو میزنم.همایون داره میخونه رفت آن سوارو با خود یک تار مو نبرده. کاش میتونستم این لحظه رو تا ابد کش بدم.ای وجه از تنهایی رو، این وجه از وجودم روپ.ن: آینده نزدیک متزل و لرزانه.توی هاله ی غبار گم و ناپیدا.اما من شما رو دارم آبی ابدی
داشتم با میم حرف میزدم تصویری
گفت "مهربون" رفته برام کادوی روز دختر بگیره
بش گفتم نه نباید این کار رو میکرد و یه جوری نشون دادم که مثلا خیلی خجالت زده شدم!
یهو وسط حرفاش برگشت گف پس کی تو قراره خانوم بشی؟؟؟
یعنی لازمه بگم که چقدررر از حرفش حالم به هم خورد و حالت انزجار بهم دست داد و از خودش و خودم متنفر شدم؟؟؟ دلم میخواس اون لحظه داد رو بکشم سرش و تمام استفراغ های وجودم که ناشی از به هم پیچیدگی دل و روه ام به هم بود رو تو صورتش بالا بیارم. 
صرفا به
دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی گرفته است …آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری بارانی است …قلبم انگار به اندازه سرد ترین روزهای زمستانی ، یخ زده است …اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد …چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من … !!! سفر کن سفر کن به رویای من 
زندگی همیشه یه چیز عجیب داره برای رو شدن. داره که همین چندشب، شب تولدم ساعت دوازدهش از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم و ساعت سه و نیم صبحش از گریه و ناراحتی خوابم نمی‌برد. داره که وقتی امروز صبح تویِ اوجِ عصبانیت یه جمله‌‌ای که نبایدو سرِ یه نفر که دوسش داشتم فریاد زدم، تو کمتر از دو ساعت همون جمله و همونجوری از دهنِ یکی دیگه برگشت بهم. داره که من لحظه‌ی اول خشکم زد. داره که این حجم از نبودن انبار شده تویِ تمامِ وجودم. نبودنِ بقیه و نبودنِ خود
من با تنفر بزرگ شدم.دوست داشتن رو ندیدم.عشق ورزیدن رو یاد نگرفتم. من نمیتونم کسی و دوست داشته باشم! من فقط بلدم متنفر باشم.حتی اگه کسی رو هم حس کنم دوست دارم در حقیقت در اعماق وجودم ازش متنفرم یا دلم میخواد ازش متنفر باشم. دست خودم نیست. همش توی سرم تنفر میچرخه. نه فقط توی نا خودآگاهم. نقل مکان کرده به خود آگاهم حتی! از همه چی و همه کس متفرم. مدام توی مغزم حالتایی رو پیش بینی میکنم که همه چی خراب بشه و از همه چی و همه کس متنفر بشم.اونا هم
همانا از خوشبختی های یک کنکوری می تواند این باشد که وقتی خسته و با چشمان گود افتاده از بی خوابی و کمر خمیده ناشی از حمل کوله پشتی سنگین آن هم از ساعت 7 صبح تا 9شب خودش را به زور به خانه رساند و غــر زد که"مـــن فــردا مدرسه نمی رم"مادرش هم بگوید"اتفاقن منم تو همین فکر بودم فردارو نرید مدرسه بمونید خونه استراحت کنید".حس بی نهایت لذت بخشی است گویی شوق زندگی یکباره به آدمی برگردد.فکر اینکه می توانم فردا بدون هیچ دغدغه و استرسی تا هر ساعتی که دلم خوا
وقتی سردر اینجا نوشتم { من آن که می دانم ، نیستم انگار} روزی بود که حسین به من چیزهایی گفت که من نبودم و سپس شک کردم که شاید هستم و انکار می کنم.الان که دوباره این سر در رو نگاه کردم ، با اینکه هیچ ربطی به حرفهای اون زمان حسین نداره ، اما به خودم نگاه می کنم و می بینم واقعا اونی که فکر می کردم هستم ، نیستم انگار.نیستم، چون اگر بودم این طور نبودم.عوض شدم، تغییر کردم ، نمی دونم چه اندازه از این تغییر خوبه یا چه اندازه بد، فقط می دونم که این تغییر در ز
آخرین جمعه‌ی ماه عزیز شعبان است. و این یعنی عمر اگر یاری کند ماه رمضان را خواهم دید اما باز هم مثل هر سال، مثل تمامی عمر گذشته‌ام با دستان خالی و لباس چرک و.
جز شرمندگی چیزی ندارم؛ کمی زبان‌ریختن بلدم که آن هم هنر من نیست، از عزیزکرده‌های خودش تقلید می‌کنم، دست‌آویز محکمی است:
الهی! إن حَرَمْتَنی فَمَنْ ذَا الّذی یَرْزُقُنی؟ وَ إن خَذَلْتَنی فَمَنْ ذَا الّذی یَنْصُرُنی؟
پس دوباره به شرط توفیق و حیات که آن هم از جانب خود توست، خواهم آمد.
باز توی سینه‌هامون صدایی صداییدلهای ما رو کرده هوایی هواییبا ذکر یا حسین و اباالفضل اباالفضلتو هیئتا میشیم کر.بلایی کربلایی
غم نشسته تو دلاماه ماتم اومدهعالم و مشکی کنیدباز محرم اومده
آقا من و بطلب، مجلستیه دهه برا غمت، جون بدمهمه منو میشناسن، با حسینکنار شما میشم، محترم
اَمیری حسین نِعم اَلامیر
::
خوشبخته هرکسی با، حسينه حسينهبی درده یار اون تا، حسينه حسينهامروز اگه دلش رو.سیاهه سیاههتنها امیدش اما، حسينه حسينه
با شعار یا رضابا دعای
بسم الله الرحمن الرحیم
+هیچکدوم از همکارام رو دوست ندارم و به راننده حس خیلی بدی دارم حسم داره به تنفر نزدیک میشه و حس تنفر یکی از سخت ترین حس های دنیاست:(
گل بوده به سبزه نیز آراسته شده به زور جانشین مرکزم گذاشتن و هی با بارننده باید برم این ور اون ور.
من ازین مرکز میییییییییرم
+مدتی هست که از تصمیم تسلیم بودنم میگذره و برکاتی داشته بر روح و روانم و حتی جسمم کاش به مرحله ای برسم که دیگه هیچ شکی برای انتخاب و تصمیمم نمونه و دلم راضی باشه و هی شور
    

  به بهانه روز معلم برای استاد عزیزم که  که هر روز درس زندگی  به من می آموزند . استاد راهنما عزیزم سرکارخانم کرمی، شما روشنایی بخش تاریکی جان هستید و ظلمت اندیشه را نور می‌بخشید. چگونه سپاس گویم مهربانی و لطف شما را که سرشار از عشق و یقین است. چگونه سپاس گویم تأثیر علم‌آموزی شما را که چراغ روشن هدایت را بر کلبهٔ محقر وجودم فروزان ساخته است.دستانتان را هر روز و هر لحظه در قلبم میبوسم به امید روزی که با قدم گذاشتن در راه خدمت گ
دستش رو بالا آورد سوالش بی ربط بود ولی میخواست بپرسه گفت:استاد نمیشه برا همیشه بخوابم!؟
دانشجوها غافل از دل تکه تکه شدش بهش خندیدن.
استاد گفت:چطور!؟
گفت آخه این اخرا دیگه باهام حرف نمی زد
دیگه حتی نگام هم نمی کرد.
خیلی کم می دیدمش.
اما وقتی می دیدمش دلم براش پر میکشید.
آخرین بار که داشت میرفت.
گریه کردم دست خودم نبود.
اشکام بی اختیار جاری میشد رو گونه هام.
با چشمای اشکیم زل زدم تو چشماش.
اونم سردتر از همیشه زل زد تو چشمام.
اون لحظه می
همین دیروز آمار بازدید وبلاگ از مرز 500 هزار گذشت، هر چند این روزا به دلیل مشغله‌های متعددی که دارم نمی‌رسم وبلاگ رو آپدیت کنم اما همچنان مثل یه صندوقچه اسرار اینجا رو دوس دارم، مثل یه فرزند عزیز که آدم مجبور شده بذارش و بره مسافرت، هنوز کامنت‌ها رو روزانه جواب میدم و حواسم به آمار وبلاگ هست، ریشه‌های اینجا هنوز توی وجودم جوونه میزنن 
بدون تردید برخی از بزرگترین اتفاقات زندگی من، اینجا توی همین وبلاگ رخ داده. 
شدم مثل #گولوم تو ارباب حلقه ها!دارم از #تناقض خفه میشم!بالاخره هستم یا نیستم؟!خلاصه ساده هست یا نیست؟!یه نوای خاصی مث بخار تو وجودم جاریه!نمی شنومش!شایدم طاقت شنیدنشو ندارم و شاید هم جنبه شو!وزن این سبکی، سنگین تر از هزار بغض فروخورده ست!لابلای شاخ و برگ یه مشت آرزو گم شدم!قرار نبود شاعر بشمخدایا آخه این چه عذابیه که تنها روی یه کُره قدم بزنیجایی که خورشیدش یه عمره نمی تابه!جایی که سایه ها هم مردن!چیزی که بگوش میرسه زمزمه ی باد نیستنجوای هزارا
به شدت انسان گریز شدم!
حس میکنم خیلی از خدا دور شدم و اینهمه دل مشغولی و سرگرم شدن تو فضای مجازی من و از اصل وجودم دور کرده
مدت کوتاهی اینجا رو غیرفعال کردم
اینستارو حذف کردم
تلگرام و حذف کردم
اما چون به پناهیان نیازمند بودم بله نصب کردم
اینستا کاری برام پیش اومد دوباره نصب کردم
اینجا محتاج دعا بودم و برگشتم التماس دعا بگم
انگار فضای مجازی جزئی از زندگی ما شده
جز جدایی ناپذیر!!!
حالا که انقدر بهم وصله چرا اینجا از خدا ننویسم
دلم میخواد من بعد ا
میل به ساخت چیزی داشتم و این وبلاگ ساخته شد. یعنی مثل بچه‌دار شدن بعضی زوج‌ها؟! به هدف رنگ و لعاب‌دادن به زندگی یکنواخت شده و محکم‌‌کردن روابط بین زن و شوهر؟! برای ناپدید‌کردن تنهایی آشکار شده؟! یا اینکه به این نتیجه رسیدم که چیز‌هایی در وجودم ارزشمنده که می‌خوام به واسطه غریزه طبیعی‌ام در موجود زنده دیگری از وجود خودم به ارث بزارم؟! یا عاقلانه و منطقی با درایت و تدبر با تمام عشقی که به زندگی و کائنات دارم می‌خوام این وبلاگ را بسازم و تا
ته ته وجودم یک احساس فرار دارم . فرار از همه فرار از تمام هرچه که ساختم و براش زحمت کشیدم . فرار از سرنوشت و جبری که در برابرم هست . با تمام وجودم دوست دارم کبریتی بردارم تمامش را بسوزونم. کارت ملی کارت شناسایی و تمام هرچه که منو اسیر خودش کرد.میخوام هویت خودم رو داشته باشم نه هویتی که برام ساختن . میخوام آزاد باشم . بدون تعلق بدون وابستگی بدون غل و زنجیر . اصلا دوست دارم یک ضد اجتماع باشم . بدون لباس و عریان برم بیرون ، بشینم روی لب جدول خیابون و سی
#شهید_نوشت
دلگویه شهید لطفی نیاسر با خدای خود در ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها .
"بسم رب الفاطمه "
الهی ساعاتی از شب های قدرم را برای مادر حسین گریستم و اکنون که ایام شهادت آن بی بی را پیش رو دارم چشمی پر از امید به این روز ها دوخته ام ،
خداوندا تو خود خوب می دانی که بیماری و درد سراسر وجودم را گرفته است ، پس چشمان امیدوارم را ناامید مکن و دستانی را که به امید کمکت به سوی تو دراز شده خالی بر مگردان .
الهی اکنون که مهمان امام رضایم ، مرا زخو
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز روزی ست که تو چشم به جهان گشودی و دنیا را با آمدنت به لبخندی عمیق و شاد میهمان کردی.
ان شاءالله ارباب مان، دعای گوی لحظه لحظه زندگی ات باشند.
از اعماق وجودم از حضرت مادر برایت نگاهی بسیار ویژه طلب می کنم، از آن هایی که زندگی ها را زیر و رو می کند و بذر محبّت خاص و عاشقانه شان را در دلت بیش از پیش می کارد. 
به حرمت این ماه عزیز، نشد این جا سور و سات تبریک برپا کنم. باشد که همین طور بپذیری از خواهرت.
فی امان الله .
تقدیم ب
متن آهنگ عماد طالب زاده بنام منو عاشقم کرد
اسیر توام بیخیال منی نگرا منی بی قرار توام
نگاه تو دریای آرامشه گرفتار چشم خمار توام
گره خورده قلبم به رویای تو که بی تابم از دست چشمای تو
تو زیبای عاشق کش قلبمی نمیتونه باشه کسی جای تو
دوتا چشم جادوت خم طاق ابروت پریشانی موت منو عاشقم کرد
امون از تو ای وای نگاهای گیرات همین دلبری هات منو عاشقم کرد
اگه بی قرارم برای دلت دل بی قرارم فدای دلت
تمام وجودم به نام توئه منو کاش بزاری یه جای دلت
تو داری دلم رو
.
روزگاری که برای خوشبین بودن باید یه پوستِ کلفت داشت و اعصابِ فولادین ،که نیست در وجودم ،پس با این بدبینی که دست دورِ گلوم انداخته تو شهر راه میرم .
از اینکه آدمایی رو "بزرگتر" باید ببینیم که هیچ بزرگی ِ انسانی ای یا سلامت عقلانیت درونشون نمیشه پیدا کرد ،
از اینکه یه هدف دارم درونِ قلبم  که مجبورم برای ِ رسیدن به خودِ  لعنتی اش ،همه ی اینا رو تحمل کنم .
.
.
.
یه ورِ خیلی خوشبین ولی در حالِ خوابِ وجودمم میگه :
تو شانس اینو داری که درس بخونی و صبح بید

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

دانلود سوالات تخصصی آزمون های استخدامی دولتی و شرکت های خصوصی وبلاگ آموزشی دینی عربی قرآن متوسطه اول soheilabed china authentic wholesale jerseys & free shipping فروش بازاریابی محصولات گروه تئاتر قاب خالی دانلود باشگاه میلیونرها فروشگاه دستگاه تصفیه آب در شیراز کنکور ارشد معماری