نتایج جستجو برای عبارت :

عاشق می نوشم معین

داستان کوتاه(قلم خسته)شب است و سکوت ، و او باز در انزوا با قلمي خسته و پر از حرف هایِ ناتمام ، ناگهان موجِ خاطراتِ تلخش به او سیلیِ سردی مي زنند. تلو مي خورد با اثر آخرین قرص خواب وباز اجبار ! به بی هوشی برایِ فراموشی و اندکی بد آرامشی کاذب، صدایش مي زنم آهسته به او مي گویم:جانِ دلم تو خودت مي دانی چقدر مدیونی به عمری که در قرص حل کردی؟ بس است دیگر.لحظه ایی محو مي شود به دیوار رو به رویش سَرش را بر مي گرداند، وبا لبخندی کم رنگ مي گوید: راست مي گویی
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
haniyeh21 دوربين هاي ديجيتال اول مهر2 itnetworks من یک دانش اموز هستم کارشناسي و مشاوره سيستم هاي امنيتي دوربين مداربسته و دزدگير اماک hipagarturt postbw صدفی رنگ