نتایج جستجو برای عبارت :

مامان قسمت اول

امروز که مامان رو بغل نکردم. با دوستهام سرد بودم و با دو نفر بحثم شد. امروز که دو بار بشقاب از دستم لیز خورد و هر بار فقط خیره شدم به تیکه هاش. مامان گفت اگه پیدا کنه کسی که من رو به این روز انداخته بیچاره اش میکنه.من که نمیذارم نازک تر از گل بهت بگه ولی تو هم حواست رو جمع کن مامان از تووی چشمهای من پیدات نکنه.
سلام
 حالا محمدهادی همه چیز میگوید، مامان بابا همه دایی خاله باباجون مامان جون و خلاصه هرکلمه ای را که بخواهی میگوید، الحمدلله
 
اولین جمله ای که به قوانبن ادبیات فارسی درست گفت: مامان عمو زد  یا مامان فلانی زد  یا بابافلانی زد. !!!
 
ان شاالله همه بچه ها صحیح وسالم باشن وسایه پدر ومادر بالای سرشون باشه ان شاالله.
 
پ.ن: پسرخاله ام را درست درسن دوسالگی اش،شب تولدش ازدست دادیم،.خیلی اتفاقی ویهویی.بخاطر یه حواس پرتیخیلی باید مواظب باشیم
مامان باباها یه جوری خوبن که همشون برای بچه ها، بهترین مامان بابای دنیان، هرجور که باشن. یعنی تو هر خانواده ای نگاه می کنی میبینی یه جفت بهترین مامان بابای دنیا وجود داره! اون کسی که برای ما نفرت انگیزه، میبینی بهترین مامان بابای دنیای بچه شه! و این خیلی جالبه که برای بقیه شاید بد باشن اما برای بچه شون نهایت تلاش رو می کنن برای بهترین بودن و اکثرا تلاششون موفقیت آمیزه. خیلی هم خوب.
و توش نوشت به دخترهایی که بی ادبی به والدینشون می کنن و گاو و زر نزن و خفه و چیزایی که زشته آدم بنویسه نمیگن مبارک 
خوب اونقدر خوشحال شدم که با خودم تصمیم بگیرم دیگه بهش فوش ندم 
ولی خوب اون هنوزم حرف نمیزنه 
حتی یه بسته شکلات شیک مجلسی خریدم و بهش تعارف کردم فقط یکی برداشت و هیچی نگفت 
سلام هم که کردم جوابی نشنیدم 
شکلات رو خودم تعارف کردم و بعد بردم قایم کردم 
چون اصصصصصصلا دلم نمیخواد دختر کوچیکه برداره
و مامان فاطمه (خواهر دومیم) 
اگه تو ب
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
دیر وقت بود که از حمام اومدم بیرون
دیدم چراغا خاموشه و مامان و بابا خوابن
تو دلم خوشحال شدم که مامان خوابه
مگرنه باز شروع میکرد به گفتن : زود باش موهاتو خشک کن و روسری بزن سرما نخوری و بیا این ژاکت رو بپوش و
از پله ها آروم رفتم بالا و اومدم توی اتاقم
بعدشم انگار که قرص خواب خورده باشم، سریع خوابم برد
چند ساعت بعد حس کردم ینفر اومد توی اتاق
رفت بخاری رو زیاد کرد
و اومد پتو رو بکشه روم
که گفتم: مامان تویی؟
گفت: اره، موهاتو خوب خشک کردی سرما نخور
به نام خدا
سلام!
امروز ساعت 9 صبح رادیو ایران.
گزارشگر از افرادی در خیابان سوال میپرسه که شما بچه دارین؟ (بله) چی صداش میزنین؟
مردم: فاطمه خانم. 
آقا محمد
سید امیر طاها جان (سید امیر طاها جون آخه؟)
هلما جون
عزیز بابا
عزیزم
دُردانه ی بابا
مجتبی (این بچه مَرد میشه)
عسل مامان
زیبا جووون(یه جوری گفت جوووونا!)
یاد بچگیای خودم افتادم
مامان: مهتی. ذلیل شده جِزِّ جیگر گرفته. آسیبِ زندگی!!! پدَّسگ. تون به تون شدهخرِ زخمو (همیشه زانو و آرنجم زخمی
منُ ببخش مامان، منُ ببخش بابا منُ ببخشید که وقتی دیدم ن. پشت سرتون بد می‌گه نزدم تو دهنش. منُ ببخشید که انقدر نمی‌دوستم که آدما ذات واقعیشون رو در گذر زمان نشون می‌دن و من اعتمادم بهش بی‌جا بوده منُ ببخشید که این روح زلال و لطیفتون رو نادیده گرفتم منُ ببخشید ممنونم که برام دعا می‌کنید ممنونم ازتون .
امروز به مامان میگم : مامان، به نظرت نامنظم بودن من بده؟
میگن : آره
میگم: حافظ میگه فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟ این خار منه مامان :)) اشکال نداره زیاد :))
میگن: ما گل که میخریم با سر قیچی خار هاشو جدا میکنیم
من :))))

زنگ زدم به آبجی بزرگه. میگم چه انتقادی داری به من؟
میگه چه یهویی. چه انتقادی؟
میگم هرچی! چه بدی ای دارم؟
میگه هیچی یادم نمیاد
میگم نامنظم نیستم؟
میگه نه. اون که بدی نیست.
خندیدم. میگم : میخواستم برات بخونم فکر معقول بفرما، گل بی خا
سه روزه که میخوایم پتو بشوریم هوا به ترتیب ابری،بادی و الان هم بارونی شده.مامانم الان رفته توی دستشویی داره پتو میشوره(دستشوییمون بزرگه دوست داریم توش پتو بشوریم.ایتز نات یور بیزنیس!).میگم مامان من دستشویی دارم.میگه خب بیا من نگات نمیکنم که:؟من توی این خونه حریم شخصی کمتری نسبت به این گربه هایی دارم که وسط شمشادا جفت گیری میکنن.
پی نوشت:تو این روزای آخر سال وقتی دارید از پیاده رو ها رد میشید یه یالله بگید اجالتا.
بالاخره شبهای روشن فرزاد موتمن رو دانلود کردم ببینم.
استرس و فشاری که امروز تحمل کردم ورای تواناییم بود.
یه خواب دهشتناک دیدم.خواب دیدم رفتیم ویلای توی روستای آقاجون.مهرسا تازه دنیا اومده.هیشکی جز من و مامان و مهرسا نیست و پسرعمه ی بابا بیخبر میاد و مامان رو اذیت میکنه.من تلاش میکنم بیرونش کنم و به بقیه رفتارشو بگم ولی هیچ کس حرفامونو باور نمیکنه.چندمین باریه که تو خوابم میبینم مامان مریضه و توانایی دفاع از خودش رو نداره و یکی از آشناها داره
مامان رفته بود بیرون.لامپا خاموش بود. 
فائزه گفت: یه آهنگی بذار که هم دختر بخونه توش هم پسر.
رفتم روی پلی‌لیست ریوردیل. قسمت شونزده فصل سه. Big fun رو پلی کردم و چهار دقیقه دور خونه چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم، اون قدر که دیگه داشتیم می‌پختیم و دور تند کولر هم جواب نمی‌داد.
آره، آتش‌بس خوبه، آشتی باشیم خوبه، زبون‌درازی نکنه خوبه. 
خوبه که مامان نباشه و یک ساعت و نیم بچرخیم و لامپا خاموش باشه و فکر کنیم که خوشحالیم، حتی با این که دستش زخمی شده و
بچه بودیم، خیلی بچه، ظهر که میشد صداش از کوچه میومد، آاای ساقیز آلااان. مامان تا صداش و میشنید بهمون پول میداد و میگفت برین ازش آدامس بخرین، می دوئیدیم تو کوچه، تا وسطای کوچه رفته بود، میرفتیم سمتش، پیر بود، با یک دست کت و شلوار نوک مدادی کهنه،چشماش همیشه بسته بود، یک دستش عصا  و یک دستش یه کیسه پلاستیکی مشکی، میگفتیم آدامس میخوایم.اول دست میکرد از کیسه اش و چند تا آدامس میذاشت کف دستمون، بعد پول و میگرفت و میرفت،پیرمرد آدامس فروش جز لاین
پیشانیش را ببوسید قربان صدقه اش بروید مادر را می گویم ،گاهی هم برای مادر مادری کنید مامان فاطمه جونم   قربونت برم می خوام برات مادری کنم از خدا بخواه با دعاهای  نابت که بتونم خوب  وظیفه ی دختری و مادری رو در حقت بجا بیارم  .درسته شاید مثل خودت، خوب نتونم وظیفه ی   مادری رو در حقت به جا بیارم ولی با تمام وجودم‌ تلاش خودم رو  می کنم ، در درجه ی اول دختر خوبی و بعد مادر خوبی براتون باشم مامان عزیزتر از جانم ۰مامان فاطمه  گلم دوس
قبل ترها وقتی مامان به هر دلیلی ناراحت بود، میفهمیدم که یک جای کار میلنگد. خانه کسل میشد؛ بی حوصلگی مامان به همه ی ما سرایت میکرد. وقتی دل و دماغ هیچ کاری نداشت، دست و دل ما هم به زور به کاری میرفت. بعد از چند روز که شروع میکرد به تمیزکاری، به گردگیری و به جان آینه ها می افتاد میفهمیدم حالش خوب شده. صدای جارو برقی میگفت دوباره سر حال آمده و خدا میداند چقدر خوشحال میشدم از شنیدن صدای جارو کشیدن و تمیزکاری. امروز که بعد از یک هفته به جان خانه افتاد
بسم رب الشهدا
.
#قسمت_چهل_و_ششم
.
اولین بار تو عمرم بود که دست به سبزی می بردم اولش چندش آور بود اون همه گل و گاهی هم جیغ من سر ه های کوچولو اونا ولی خیلی شیرین بود 
شاید شیرین ترین حادثه ی عمرم بود 
بعد شستن و خورد کردن ساعت 11 بود
- بریم ناهار درستکنیم که قوم گرسنه می رسه به زودی
خنده ام گرفته بود 
وسایل کتلت که آماده شد از مامان خواستم یادم بده که من کمک کنم تا حس اضافه بودن نکنم 
بعد آموزش و چند تایی خراب کاری بالاخره یادگرفتم سرخ کنم اما از ا
ن دوست دارند مردانشان  با آن ها شوخی کنند و سر به سرشان بزارند ،از غذایش بچشندو از دستپختش تعریف کنند ،‌ وبدانند اگر گاهی هم ظرف ها را بشویند آسمان خدا به زمین نمی آید ، آخر می ‌ دانید ،او همان دختر رویا های دیروزتان هست ،که به اشپزخانه ی زندگی امروزتان  آمده ،باور کنید بدون او‌ اجاق خانه اتان ،حسابی کور کور است .زن هایی که مرد زندگیشون  بلده باهاشون قشنگ حرف بزنه ،هیچوقت پیر نمیشن .بزرگ تر
می گویدم تو باید بنویسی، و این را طوری می گوید که انگار بخواد حالی م کند آفریده شدم برای بیان کلمات. من اما سرِ عهدم با خودم هستم که کلمه هام را ارزان نفروشم. آسان نبود دل کندن از عنوان دهن پر کنِ نویسنده ی فلان جا و بهمان جا بودن. بس است اما، کلمه باید برای کسی و وقتی بیاید بیرون که گوش شنوایی داشته باشد. .
شاید علت همه ی سکوت های اخیرم همین هاست. هی می خواهم حرف بزنم، هی انگشت میکشم بین کانتکت های گوشی و دستِ آخر کلمه ها یا توی دفتر سر ریز میکنند
من هی میخوام تو ماه رمضون گناه نکنم، غیبت نکنم اما نمیذارن! بابا به پیر به پیغمبر ما دخترا دیوونه نیستیم و با پسرا هیچ مشکلی نداریم، اونان که ما رو دیوونه میکنن! ملت روانی ان بخدا! 
اومدم خونه مامان میگه یکی واسه امر خیر زنگ زده بود. میپرسم چی کاره س؟ میگه نظامیه. با اینکه دل خوشی از این نظامی ها ندارم (بخاطر یه خواستگار سمج) اما باز دلم قنج (غنج؟!) میره واسه این شغل (عرق ملی)! گفتم بگو حتما بیان :) چند ساعت بعدش که نشسته بودیم تلفن زنگ زد! اونا کا
داستان زیبای بز بز قندی
روزی روزگاری در یک جنگل سبز یک بزبزقندی با سه بزغالش زندگی میکردن . بزبز قندی اسم بچه هاش رو گذاشته بود : شنگول ، منگول و حبه انگور .بز بز قندی همیشه بچه ها رو نصیحت میکرد و میگفت هرگز در را به روی کسی که نمیشناسند باز نکنند و خیلی مواظب آقا گرگه باشند . او میگفت که آقا گرگه همیشه تو کمینه .یک روز بزبز قندی تصمیم گرفت برای خرید از کلبه بیرون بره . او به بچه هاش گفت : شنگولم ، منگولم ، حبه انگورم ، من دارم میرم . رد رو رو کسی ب
فردا چنان برنامه فشرده ای دارم که خدا میدونه قراره چی بشه.
صبح باید برم دفتر بابا بیجک ها فردا اومدن و خواهرجان نیست فردا و من و ۳ تا کاربر هستیم فقط.باباجانم جلسه است.باید تا حداکثر ۱۰ کار دفتر و تموم کنم و برم بیمارستان از بیمارستان بیام برم درباره ی ثبت نام کلاس تنیس و ببینم چجوریه و بعدشم برم خرید و بعدم یه دستی به سر و روی کتابام بکشم و
+مامان خانمم فشارخون به شدت بالا داره و کلی قرص باید مصرف کنه برای کنترلش بعد بی رحمانه و تندوتند پفک م
وقتی داشتم سرسختانه کلمات نزدیک بهمِ جامعه‌شناسی رو حفظ میکردم،در همون بین که نگران فراموشی‌شون دقیقا سر جلسه‌ی امتحان بودم،داشتم به روز‌های بعد از امتحان‌هانم فکر میکردم!روزی که میپرم روی تختم و تا لنگ ظهر میخوابم،یک بستنی لیوانیِ بزرگ با طعم قهوه رو تموم میکنم درحالیکه دارم قسمت به قسمت سریال خاطرات الحمرا رو میبینم و بعد ادامه‌ی کتابِ کافکا در کرانه رو میخونم و زودتر از سه روز تمومش میکنم و به رفیقِ فوقِ صمیمی‌جانم میگم بیاد بریم
عصر جمعه پاییزی فرصت یک تفریح مادرانه و دخترانه را فراهم کرده بود .
سینما و فیلم "سرو زیر آب " گزینه مناسبی بود.
متصدی سالن هر دوی مان را به سمت صندلی راهنمایی کرد. کنارم مادر جوانی بود حدودا سی ساله. کنارش پسرک نوجوانی نشسته بود که قامت و چهره اش , حدودا پانزده ساله می نمود. دخترکی با موهای که روی شانه های کوچکش افتاده بود , کنار مادر جوان ایستاده بود. بسته ذرت بوداده اش را محکم در بغل می فشرد . شاید به زور چهارسالش می شد. 
نگاهم به نگاهش گره خو
یه حالی دارم امروز،عجیب.یعنی به شخصه تا به حال تجربه نکرده بودم این حال رو.
یه احساس به جهنم خاصی تو رفتار و حرکاتم و ذهنم هست.یعنی احساس میکنم هیچ تعلق خاطری به هیچ چیزی ندارم.خیلی حس جدید و قشنگیه.احساس میکنم روی یه تشک بادی روی آب دریا شناورم و به ناکجا آباد میرم.
خیلی از خودم خوشم میاد امروز.احساس این و دارم که یه کوه و میتونم از پا دربیارم.میتونم با باد مسابقه بدم و پا به پای ماهی ها شنا کنم.
سبک شدم.روی سجاده سبزم خودمو مچاله میکنم و به خدا
بابا مرا سیاهِ مو فرفری صدا میزند من هم قند توی دلم آب میشود، راستش سیاهِ مو فرفری بابا بودن خیلی خوب است!
هیچوقت دلم نمیخواست جای برادرهایم باشم، دلم نمیخواست مثل آن ها لباس بپوشم، مثل آن ها فکر کنم، مثل آن ها رفتار کنم!دلم میخواست همیشه نبات کوچک خانه باقی بمانم!همان نباتی که زمان زیادی جلوی آیینه به بافتن موهایش مشغول بود، همان نباتی که لباس صورتی گلدارش را می پوشید و خودش را برای بابایش لوس میکرد!
من با عروسک هایم بزرگ شدم!برایشان مادری ک
سریال کره ای مامان پری و هیزم شکن با زیرنویس فارسی
16 قسمت کامل با زیرنویس فارسی
مشخصات
ژانر:کمدی،عاشقانه،درام،فانتزی
تعداد قسمت : 16
شبکه پخش :tvN
حجم:200 مگابایت
سال تولید:20
خلاصه داستان
این
سریال داستان یک پری 699 ساله است که از دوره گوریو تاکنون زندگی کرده؛ از
وقتی یه هیزم شکن لباس هاش رو ید دیگه نتونست به بهشت برگرده. او با
هیزم شکن ازدواج میکنه ولی بعد مدتی شوهرش از صخره میفته و میمیره. او به
امید بازگشت دوباره شوهرش به زندگی، در زمان م
سه شنبه ها همه چیز عجیب و مسخره اند!مسخره است چون نه اول است و نه آخر . حتى سینماها هم نمک روی زخم سه شنبه میریزند و بلیت هایشان را نیم بها میکنند ! سه شنبه ى دوازده سالگیم بود که حال مامان را به حدى به هم ریختم که از یادآوریش آشوب میشوم . سه شنبه ها بود که دو زنگ زبان داشتیم . سه شنبه بود که اولین بار قهر کردم! . سه شنبه بود که قسمت مزخرفی از زندگیم را خیساندم و پاک کردم . از همین سه شنبه ها بود که انقدر بى مصرف و لعنتى بودم . حتى نویسنده ها که بر
من چند روزی حالم خوب نیست و چند هفته ای هرچی میخورم بالا میریم هیچی مامان خانم به باباخان گفت هیچی فردا صبح ببریمیش دکتر داخلی هیچی براش آندوسکوپی مینویسه 400 - 500 هزار تومان یه ذره آب از توی معده اش درمیاره بعدش یه قرص میده . بعدش به باباخان گفت براش فردا صبح وقت بگیر بعدازظهر ببریمیش دکتر ببینمیم چی میگه ؟ هیچی الان که اومدیم بخوابیم به باباخان گفت من چیزی م نیست احتیاج نیست وقت بگیری! یکی از دلایلی که اصلا روی قول باباخان و مامان خانم برا
یک کتاب بسیار خوب. 
می‌خواهم در سال تحصیلی جدید حتما چند صفحه از این کتاب را برای دانش آموزانم در مدرسه بخوانم.  بعضی بخش‌های کتاب مثل قسمت پمپ‌های هیدرولیک و یا موشک‌ها و توپخانه برایم بسیار جالب بود. شاید برای شما هم جالب باشد.مامان و بابا و بچه‌ها
دیروز برا مامان خونه تی کردیم. عید خونه تی نکرده بودیم. فرش ها رو هم دادیم شستن، کف رو شلنگ گرفتیم و اجاق گاز جدید مامان رو هم نصب کردیم و دیگه می تونم بگم جونی برامون نموند. دم صبح خواب دیدم رفتم کربلا! تنهایی. بعد هی می گفتم: چرا تنها اومدم. من می خواستم با بابا و مامان و همسر و دخترم و داداش و خواهرم و زن داداش بیام. ای بابا. چی شد اینا نیومدن. به ساعت نذاشت خدا جواب کمک رو دادخدایی هست که اگه سختی میده اگه آدمی میذاره اطرافت که زبو

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

سایت رسمی مهراب nclcelites اسفنـــدگی lolehservice طب اسلامی cheapestplanetickettehranmashhad فلش مموری سالشمار درگذشت‌های ایران Joshua تم تولد جشن آوا